فواید پاره آجر


روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود

 باسرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت.

 ناگهان ازبین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر

 بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او

 برخوردکرد . مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده

 شد و دیدکه اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف

 پسرک رفت و اورا سرزنش کرد.پسرک گریان با تلاش فراوان

 بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که

 برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب

 کند. پسرک گفت:"اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت

 کسی از آن عبورمی کند. برادر بزرگم از روی صندلی

 چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش

 ندارم. برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره

 آجر استفاده کنم". مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر

 خواهی کرد. برادرپسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و

 سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد.


در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوندبرای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف میزند. اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبورمی شود پاره آجربه سمت ما پرتاب کند. این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه

/ 34 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

سلام از این که به وبلاگم سر زدید ممنون وبلاگ بسیار زیبا و پرمحتوایی دارید. خوشحال شدم اومدید به وبلاگم . باعث افتخاره که باز هم تشریف بیارین [گل]

ღــانــی

سلام. مرسی که سر زدید. مطلب خیلی جالبی بود. [گل][گل][گل][گل][گل][گل]

نسرین

سلام مرسی که به من سرزدید. موافقم با نوشته‌تون ولی وقتی هم که توی جاده زندگی آهسته راه میری چیزهایی را که با سرعت از کنارت رد میشن را نمیبینی. بنابراین باید متعادل بود کاری که خیلی سخته

azadeh

سلام داستان جالبی بود . موفق باشید

سایه سپید

دوستان جديد پيدا کنيد اما دوستان قديمي را هم حفظ کنيد، اينها نقره و آنها طلا هستند (پرمودابترا) ممنون بخاطر حضورتون در جشن یک سالگی سایه سپید[گل]

سارا(زندگی یک زن)

پاموکذاشته بودم و رو گاز و زندگی رو به رعت زندگی میکردم... همه مراحل تند و تند می گذشتند طلق برنامه ریزی... هنوز یکی تومو نشده میرسید به بعدی...تا خدا پاشو گذاشت رو ترمز ماشین زندگیم چند دور دور خودش چرخید و ایستاد.. وقتی ایستادم دیدم داشتم راه رو اشتباه میرفتم... کلی زطول کشید تا راه رو پیدا کردم..الانم به اون سرعت نمی رم اما خوبیش اینه که خیالم راحته جهت رو درست میرم..

محبوبه

چه ناراحت کننده و چه پندآموز

مينو

آسمان دوباره می غرد... از آسمان باران اسیدی پول می بارد... باران همه را میخورد و می برد... مردم به فال نیک می گیرند!