زلیخا


زلیخا مغرور قصه اش بود ،

 زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید .


زلیخا بر بلندی قصه  رفت و گفت :

 رونق این قصه همه از من است ،

 
این قصه بوی زلیخا می دهد .


کجاست زنی چون من شایسته عشق

 پیامبری باشد،

 تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟


قصه ، دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد

و گفت : بس است ، زلیخا!!


بس است .


از قصه پائین بیا ، که این قصه اگر زیباست،

 نه به خاطر تو ،

 که زیبائی همه از یوسف است .


زلیخا گفت :

من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است.


عمری است که نامم را در حلقه عاشقان برده اند .


قصه گفت : نامت را به خطا برده اند

 که تو عشق نمی دانی .


تو همانی که بر عشق چنگ انداختی.


تو آنی

که پیراهن عاشقی را به نامردی دریدی،

 تو آمدی و قصه،بوی خیانت گرفت،

 
بوی خدعه و نیرنگ .


ازقصه ام بیرون برو تا یوسف بماند و راستی.


زلیخا گریست و از قصه بیرون رفت .


خدا گفت : زلیخا برگرد که قصه ی جهان،

 قصه ی پر از زلیخاست .


 و هر روز هزارها پیراهن پاره می شود از پشت .


اما زلیخا باید ، تا یوسف ، زندان بر او برگزیند .


و قصه را و یوسف را ، زیبایی همه این بود .

 

(عرفان نظر آهاری)

 

/ 166 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسرین

سلام زیبا بود. عذر تقصیر کسالت داشتم چند روزی نشد بیام

میخک

سلام سبحان عزیز بعد از مدتها به روز شدم خوشحال میشم بیایی[گل]

ماهی تنگ بلور

[بغل]سلام رفیق جان،هی میام میبینم آپ نکردی،پاشو دیگه تنبل[ماچ]

مریم

سلام آپم// بهم سر بزنيد خوشحال ميشم[لبخند]

اشک و لبخند(مریم)

با سلام اشک و لبخندم به روز شده است و چشم به راه حضور سبزتان می ماند.[گل]

آغاز

سلام بر شما . معدودند وبلاگ هایی که حتی عنوان اونها اینقدر پر معنا باشه . تبریک میگم

حدیث

سلام دوست گلم واقعا زیباست و تاثیر گذار ممنون[گل][گل][گل][گل]

فندق

[قهقهه]سلام دایی سبحان [تماس] من که دوست دارم هلند قهرمان بشه[لبخند] که خودمم نمیدونم چرا[قهقهه] ما هم جاتون خالی دیشب شام ماکارونی داشتیم.[عینک][قهقهه][خنده]

زهرا

وب شما بیش از پیش مرا به یاد حضرت دوست انداخت. به دل نشست بیش از بیش، ممنون از پیام گرمت از دوباره دیدنت خوشحال میشم[قلب]