یاسبوح و یاقدوس


ابراهیم نزدیکم آمد و گفت: وای بر تو،

 مگر تو آن کوه نبودی که مدام تسبیح خدا می گفتی؟

 مگر ذره ذره خاک تو نبود که از صبح تا غروب

 یاسبوح و یاقدوس می گفت؟

 تو بزرگ بودی، چون خدا را به بزرگی یاد می کردی.

 چه شد که این همه کوچکی را به جان خریدی؟

 چه شد که میان خدا وبندگانش، ایستادی؟

 چه شد که در برابر یگانگی خداوند قد علم کردی؟

 چه چیز تو را این همه در کفرت پابرجا و مصصم کرده است؟

 چرا مجال دادی که مردم تو را بفریبند و تو مردم را؟

 وای بر تو و وای بر هر آفریده ای که با آفریدگار خود خیال

 برابری کند.


و آن گاه تبرش را بالا برد اما هرگز آن را بر من فرود نیاورد.

 من خود از شرم فرو ریختم؛ غرورم شکست و کفری که در من پیچیده بود،

 تکه تکه شد.

 
ابراهیم، تکه های مرا در دست گرفت و گفت:

 شکستن ابتدای توبه است و توبه ابتدای ایمان.


و من در دست های ابراهیم توبه کردم

 و بار دیگر ایمان آوردم به خدایی که پاک است و شریکی ندارد.


ابراهیم گفت: تو امروز شکستی، ای بت!

 اما مردم هرگز از پرستش بتان دست برنخواهند دشت.

 مردم می توانند از هر چیزی بتی بسازند،

 و اگر چوبی نباشد که آن را بتراشند و اگر سنگی نباشد که به پایش بیفتند،

 خیال خود را خواهند تراشید و به پای خود خواهند افتاد

 و خود را خواهند پرستید.


و وای که پرستیدن هر چیز بهتر از پرستیدن خویش است.


ابراهیم گفت: این مردم، خدا را کوچک دوست دارند؛

 کوچک تر از خویش.

 خدایی یافتنی، خدایی ملموس و دیدنی.

 خدایی که بتوان بر آن خدایی کرد.


اما خدایی که مثل هیچ کس و هیچ چیز نیست،

 خدایی که همه جا هست و هیچ جا نیست،

 خدایی که نه دست کسی به آن می رسد و نه در ذهن کسی می گنجد،

 خدایی دشوار است؛ و این مردم خدای آسان را دوست دارند.


به دست های ابراهیم چسبیدم و گفتم:

 ای ابراهیم!

 مرا شکستی و رهانیدی از آن خدای سهل ساختگی،

 حالا تنها مشتی خاکم در برابر دشواری خدا چه کنم؟


ابراهیم گفت: تو خاکی مومنی و از این پس آموزگار مردم.

 شهر به شهر و کوه به کوه و دشت به دشت برو .

 به یاد این مردم بیاور که از خاکند و خاک را جز فروتنی،

 سزاوار نیست.

 و اگر روزی کسی به قصه ات گوش داد،

 برایش بگو که چگونه ستایش مردم، مغرورت کرد

 و چگونه غرور، مشتی خاک را بدل به بت می کند.


من گریستم و دست های ابراهیم خیس اشک شد.

 او مشتی از مرا به آب داد و مشتی را به باد و مشتی را در

 رهگذار مردم ریخت...

 

 

http://fereshtehgraphic.persianblog.ir/

/ 150 نظر / 55 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عسل

اگر یک روز به یک در بزرگ برخوردی که روش یک قفل بزرگ بود نترس و نا امید نشو چون اگر قرار بود که اون در باز نشه جاش دیوار میگذاشتن[گل]

سارا

[گل][خنده][نیشخند][شیطونک][گل]

سارا

[گل][خنده][نیشخند][شیطونک][گل]

مرتضی

با حضورتون گرمی بخش محفل مان شوید!

دختر بارونی

مرسی نظر داده بودین! مطلبتون هم عالی بود.دوست داشتمش!!

الهام عاکف / عاطفه وفایی

دنیا بیستون است و روی هر ستون عفریت فرهاد کش نشسته است هر روز پایین می آید و در گوشت نجوا می کند که شیرین دوستت ندارد و دنیا تلخ می شود تو اما باور نکن عفریت فرهاد کش دروغ می گوید.زیرا که تا عشق هست شیرین هست...