فرعون و ابلیس

 
می گویند ابلیس، زمانی نزد فرعون آمد در حالیکه فرعون خوشه ای انگور در دست داشت ومی خورد.

ابلیس به او گفت: آیا هیچکس می تواند این خوشه انگور را به مروارید خوش آب و رنگ مبدل سازد؟

فرعون گفت: نه.

ابلیس با جادوگری و سحر، آن خوشه انگور را به دانه های مروارید تبدیل کرد.

فرعون تعجب کرد و گفت: آفرین بر تو که استاد و ماهری.

ابلیس سیلی ای بر گردن او زد و گفت: مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند،

 تو با این حماقت چگونه دعوی خدایی می کنی؟

/ 9 نظر / 13 بازدید
پروانه

بازم مثل همیشه عالی بود [گل]

زی زی

حسین بیشتر از آب تشنه ی لب بیک بود اما افسوس که به جای افکارش زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی آبی معرفی کردند از بلاگت خوشم اومد جالب بودقلم خوبی داری[تایید] آپم آپم آپم آپم عجییییییییییییییییییجم بیاااااااااااااااا[گل]

مائده محسنی

سلام خیلی خیلی عالی بود.. ممنون که سر میزنی این بار آپ کردم

مائده محسنی

التفاتی نظری قم رنجه کنید که بی سراپا انتظاریم..

فریبا

خیلی خوشم اومد. عالی بود[لبخند]

هنگامه

[نیشخند].................خیلی خوب بود

بهاره ق

شیطان/ اندازه یک حبّه قند است/ گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما/ حل می شود آرام آرام/ بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم/ و روحمان سر می کشد آن را/ آن چای شیرین را/ شیطان زهرآگین ِدیرین را/ آن وقت او خون می شود در خانه تن/ می چرخد و می گردد و می ماند آنجا/ او می شود من

افسانه یا عاطفه

عالی بود به منم سر بزن[گل][چشمک][منتظر][منتظر][منتظر]