حکمت خدا


 تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده 
بود.
 او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا

 می نشست.
 سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از 
خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که 
 کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. 
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. 
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد: 
« خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ » 
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.

 کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود. 
نجات دهندگان می گفتند: 
"خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"

/ 5 نظر / 12 بازدید
سارا

سلام دوستم ممنونم از اینکه به صفحه حقیرم سر زدید... جالبه برام!من به هیچ کس نگفتم اینجا صفحه دارم تا واسه دل خودم بنویسم اما... می تونم بپرسم جای خاصی هست که ادرسها ثبت می شه؟؟؟ شما چه جوری اومدین تو این صفحه؟ ممنون می شم اگه جواب بدین. راستی دست نوشته های شما هم عالی هستن. بسیار زیبا.... در پناه حق سارا کوچولو

کیادخت

ممنون از لطفی که داری.[گل] من کل وبت رو یکجا خوندم و کلی لذت بردم.داستان های تاثیر گذاری نوشتی. من هم شما رو لینک کردم.عنوان وبلاگ خیلی طولانی بود کامل نمایش داده نمی شد و فقط با اسم خودتون اد کردم, هر عنوانی خواستید بفرمایید تا با همون لینک کنم. همواره موفق باشید[لبخند]

سیب

salam khoshhalam hanoz ham ensan fekr mikonad va fekr mikonad in text mesdaghesh vaghean to zendegiye men etefagh oftad va man didam onche k bavar nadashtam ro.

طراح کوچک

بله آدمه دیگه ناسپاسه اما خدایی منم بودم زیاد بهتر نبودم[لبخند] چه بسا از فرط ناامیدی خودم رو غرق می کردم.